شايد سخن گفتن از ابوجعفر كلينى (محدث بزرگ شيعى)، در بحثى عرفانى و در ميان كسانى نظير تسترى و خراز و جنيد و حكيم ترمذى، شگفت به نظر آيد. كلينى محدثى چيرهدست بوده و ظاهرا مانند بيشتر دانشوران شيعه در آن زمان، ارتباط روشنى با متصوفه نداشته است. اما آنچه باعث شد او را جزو پيشروان مسأله ولايت ياد كنيم، شباهت و بلكه مطابقت معنوى و گاه لفظى برخى مسائل مطروحه توسط اين عارفان (على الخصوص حكيم ترمذى) و ابو جعفر كلينى است. به نظر مىرسد ميان حكيم ترمذى و برخى شيعيان، ارتباط علمى و نقل روايت برقرار بوده است؛ هر چند چگونگى اين ارتباط هنوز بر ما روشن نيست. شايد حكيم ترمذى كه مورد اتهام علماى زمان خود بوده، بهعمد اثرى از اين ارتباط در آثار خود به جاى نگذاشته، تا بهانه تازهاى به دست مخالفان ندهد.
ابوجعفر محمّد بن يعقوب بن اسحاق كلينى رازى، در ميانه سده سوم هجرى، در روستاى «كُلَيْن»، واقع در جنوب غربى شهر رى به دنيا آمد و در رى، شيخ و پيشواى شيعه بود.(1) كلينى در اواخر عمر از رى به بغداد رفت و كتاب الكافى، را ـ كه تأليفش بيست سال به طول انجاميده ـ در بغداد به پايان رساند و در سال 328 يا 329 در همانجا وفات يافت. وى از بزرگترين علماى اماميه است و همه عالمان بعدى او را ستودهاند و در وثاقت و جلالت قدرش، هيچ كس ترديدى به خود راه نداده است. كتاب الكافى نيز معتبرترين كتاب حديثى شيعه است و برخى علماى شيعه، همه روايات آن را صحيح دانستهاند. حتى برخى معتقدند، كتاب الكافى بر امام زمان عليهالسلام عرضه شده و ايشان فرمودهاند:
الكافى كافٍ لشيعتنا.
ابو جعفر كلينى غير از الكافى، كتابهاى ديگرى نيز داشته كه ظاهرا به دست ما نرسيده است از قبيل: رسائل الائمّة عليهمالسلام ، تعبير الرؤياء، كتاب الرجال، الردّ على القرامطة.(2) كتاب شريف الكافى سه بخش اصلى به عنوان اصول، فروع و روضه دارد كه هر يك به كتابهايى تقسيم شده است. مهمترينِ اين سه بخش، اصول الكافى است كه به مباحث عقيدتى مىپردازد. مهمترين و مفصلترين كتاب از ميان كتابهاى اصول الكافى، كتاب الحجة است. مؤلف خود به اين مسأله آگاه بوده و در انتهاى مقدمه الكافى گفته است:
ما اندكى كتاب حجت را تفصيل داديم، هر چند آن گونه كه سزاوار بود، تكميلش نكرديم... و اميدوارم كه خداى عزوجل امضاى اين نيتِ ما را تسهيل فرمايد تا اگر اجل مهلت دهد، كتابى مفصلتر و كاملتر از اين بنويسيم تا تمام حقش را ادا كنيم.(3)
كلينى، چندين بابِ مستقل و روايات پراكنده بسيارى از كتاب حجت را به بحث ولايت اختصاص داده است؛ مانند «بابٌ فى انّ الطريقةَ التى حُثَعلى الاستقامه عليها ولايةُ على عليهالسلام » و «بابٌ فيه نُكَتٌ و نُتَفُ من التنزيل فى الولايه». حال ممكن است سؤال كنند، چرا در اين نوشتار، بر مفهوم حجت تأكيد شده و بحثى از ولى صورت نمىگيرد؟ اين بدين خاطر است كه برخلاف حجت، مفهوم ولايت در كتاب الكافى يا مسكوت مانده، و يا به معناى دوستى و محبت به كار رفته، و يا به معناى اولى به تصرف و ولايت ظاهرى آمده است و از معناى مورد نظر ما، يعنى ولايت عرفانى دور است. به عبارت ديگر، حجت در لسان روايات اصول الكافى، همان ولىّ در لسان حكيم ترمذى و ديگر عارفان است، و اين مسألهاى است كه برخى محققان به آن توجهى نداشتهاند؛ براى مثال، عثمان يحيى در ضمايم ختم الاولياء تنها به روايات مربوط به ولايت از اصول الكافى نظر داشته و از بحث حجت غافل بوده است.(4)
نخستين بحثى كه در «كتاب حجت» آمده، اين است كه زمين بدون حجتِ خدا نمىتواند باقى بماند و همان دلايلى كه وجود نبى و رسول را واجب مىكند، درباره وجوبِ وجود حجت نيز كارايى دارد. پس از اثبات وجود خداوند، مىبينيم كه او از همه آفريدهها برتر و متعالىتر است و روا نيست كه خلقْ او را ببينند و لمس كنند، پس خداوند بايد فرستادگانى در ميان خلق داشته باشد، كه خواست او را براى بندگان بيان كنند و ايشان را به منافع و مصالحشان و عوامل تباه و فنايشان رهبرى نمايند و مردم را به راه خدا بخوانند و اختلافاتشان را رفع كنند. اين فرستادگان، همان پيامبران و برگزيدگان هستند.(5)پس از درگذشت آخرين پيامبر، نياز خلق به حجت خدا به پايان نمىرسد و وجود حجت ضرورى است و حتى اگر در زمين جز دو نفر باقى نمانند، يكى از آن دو نفر حجت خدا بر ديگرى است.(6) اين حجت خدا، بايد زنده و شناخته شده باشد؛ وگرنه حجت خدا بر خلقش در روز بازخواست، تمام نخواهد بود.(7) نكته مهمتر اين است كه نه تنها وجود حجت ضرورى است؛ بلكه اگر نباشد، زمين در هم فرو مىريزد.(8)
حال كه معلوم شد زمين هيچگاه از حجت خالى نيست، بهتر است ويژگىها و صفات حجت را بشناسيم، تا بتوانيم راهى براى شناخت شخص حجت بيابيم. نخست اينكه حجت، محدَّث است و رسول و نبى نيست. در همان زمانِ ائمه، برخى شيعيان، مانند ابوالخطّاب(9) ميان اين سه مقام تفاوتى قائل نبود و به همين سبب امامان را نبى مىدانستند، اما امامان توضيح دادند كه ميان رسول و نبى و محدَّث فرق است: رسول كسى است كه صداى فرشته را مىشنود و او را در خواب و بيدارى مىبيند؛ نبى كسى است كه صداى فرشته را مىشنود و او را تنها در خواب مىبيند نه در بيدارى؛ و محدَّث كسى است كه فقط صداى فرشته را مىشنود، اما او را نه در خواب و نه در بيدارى مىبيند.(10) اما از كجا معلوم كه صداى شنيده شده، القاى شيطان نباشد؟ همين سؤال را از امام صادق عليهالسلام نيز پرسيدند كه «امام از كجا مىفهمد كه آن كلام، كلام فرشته است؟» و پاسخ حضرت امام صادق عليهالسلام اين بود:
آرامش و وقارى به او عطا مىشود، كه مىفهمد آن كلام از فرشته است.(11)
از مباحث فوق، تقريبا روشن شده است كه مطابق روايات كتاب الحجة، حجت خدا در زمين پس از خاتم الانبيا، همان دوازده امام هستند، كه به اين مطلب در روايات متعددى تصريح شده است. تعابيرى از قبيل «دوازده امام از آل محمّد همگى محدَّثاند»،(12) فراوان وجود دارد. در رواياتى ديگر، ساير ويژگىهاى حجت نيز بر امامان تطبيق گشته است مانند:
من و دوازده تن از فرزندانم... بند و قفل زمين هستيم (يعنى ميخها و كوههاى زمين). به سبب ما خداوند زمين را ميخ كوبيده تا اهلش را فرو نبرد و چون دوازدهمين فرزندم از دنيا برود، زمين اهلش را فرو بَرد.(13)
بعضى از امامان به حجت بودن خود تصريح كردهاند. براى مثال، امام هادى عليهالسلام فرموده است:
زمين از حجت خالى نيست و به خدا سوگند آن حجت مَنَم.(14)
روايات مربوط به حجت، بسيارى از ابهامها را درباره امامان و مقام آنها و رابطه مقام ايشان با مقام نبوت برطرف كرده بود. با اين حال، هنوز براى تعدادى از مخاطبانْ مقامِ حجت، چندان ملموس و باورپذير نبود؛ از اين روست كه مىبينيم ابو جعفر كلينى بابى را در كتاب حجت باز كرده است تحت اين عنوان كه: «در اينكه ائمه به كدام دسته از گذشتگان شبيه هستند». در يكى از روايات اين باب، حُمران بن اَعيَن از امام باقر عليهالسلام مىپرسد كه امامان چه موقعيتى دارند؟ امام باقر عليهالسلام در پاسخ مىگويد:
مانند ذوالقرنين و همدم سليمان (آصف بن برخيا) و همدم موسى (خضر).(15)
در روايتى ديگر مىخوانيم كه امام عليهالسلام در پاسخ اين سؤال كه: «مقام و منزلت شما چيست و به كدام كس از گذشتگان شبيه هستيد؟» مىفرمايد:
مانند همدم موسى (خضر) و ذوالقرنين كه هر دو عالم بودند، اما پيامبر نبودند.(16)
همچنين از امام باقر عليهالسلام نقل است كه اميرمؤمنان محدَّث بود و خود را ذوالقرنين زمانِ خود مىدانست.(17)
نكته آخر در اين قسمت، آن است كه برخى ممكن است روايات پيش گفته را، تنها به معناى حكومت و قدرت ظاهرى بگيرند ـ بهويژه كه در برخى از آنها، ولايت امامان با ولايت خلفا مقايسه شده است ـ ،(18) اما با دقت در مفاد روايات و ملاحظه قرائن موجود، روشن مىشود كه قدرت ظاهرى، تنها يكى از شؤون ولى و حجت خداست. اگر مراد از ولايت، فقط مقام ظاهرى بود، معنا نداشت كه زمين در صورت عدم وجود حجت از هم فروبپاشد؛ چرا كه پس از غصب خلافت نيز اين اتفاق نيفتاد. همچنين در روايات كتاب حجت آمده است كه امامان خزانهداران علم خداوند در آسمان و زمين و حجت بالغه خداوند بر هر كس كه در زير آسمان و روى زمين است، هستند.(19) آيا مىتوان اين امور را تنها به همين معناى ظاهرى آن حمل كرد؟ البته كه نه.(20)
اين بود خلاصهاى از نظريه ولايت (حجت) براساس روايات اصول الكافى. به نظر مىرسد كه مشابهتهاى زياد و گاه شگفتى ميان اين ديدگاه، با ديدگاه عرفان متقدم، از جمله سهل بن عبداللّه تسترى، ابو سعيد خراز و جنيد بغدادى و بهويژه حكيم ترمذى وجود دارد. براى مثال، ابو سعيد خراز مىگفت:
هر پيامبرى يك همراه (صاحب) دارد كه داراى مقام ولايت است و نمونه برجسته ايشان، خضر و آصف بن برخيا هستند.(21)
در اينجا نيز امامان، خضر، آصف و ذوالقرنين و چه بسا لقمان حكيم را، هم رتبههاى خود مىدانند و در مورد خضر و آصف، از همان واژه صاحب استفاده مىكنند، حال آنكه به آسانى مىتوانستند آنها را نام ببرند. مشابهت سخن تسترى كه مىگويد: «من حجت خدا هستم»،(22) با مباحث اصول الكافى موضوعى است درخور تأمل و نمىتوان آنها را تصادفى دانست.
از نظر حكيم ترمذى، يكى از مهمترين ويژگىهاى اوليا، اين است كه استوارى زمين به وجود آنهاست.(23) اين مفهوم به كرّات مورد تأكيد ترمذى قرار گرفته است و از جمله مفاهيم مشترك ميان كلينى و ترمذى است. در اصول الكافى نيز در موارد متعدد تأكيد شده است كه اگر حجت (امام) نباشد، زمين اهلش را فرو مىبرد. همچنين به نظر ترمذى، آخرين ولىّ از اولياى خداوند، خاتَم الاولياست كه در آخر الزمان ظهور مىكند و با از دنيا رفتن او، دنيا به زوال مىرسد و اين مطلب به آنچه كه در برخى احاديث اصول الكافى ـ درباره اينكه هرگاه آخرين حجت از حجج الهى (امام دوازدهم) از دنيا برود، زمين از هم فرو مىپاشد ـ ديديم، نزديك است.(24)
اما مهمترين شباهت مباحث ترمذى درباره ولايت با احاديث اصول الكافى، بحث از محدَّث است. تعريف ترمذى از رسول و نبىّ و محدَّث و تفاوتهاى ميان ايشان كاملاً با توصيفات اصول الكافى هماهنگ است. وى مىگويد:
اهمّيت مقام محدّث در كنار رسول و نبى از اينجا آشكار مىشود كه در آيه «وَ مَآ أَرْسَلْنَا مِن قَبْلِكَ مِن رَّسُولٍ وَ لاَ نَبِىٍّ إِلاَّآ إِذَا تَمَنَّىآ أَلْقَى الشَّيْطَـنُ فِىآ أُمْنِيَّتِهِ»(25) قرائت ابن عباس «مِن رسولٍ و لا نبى و لا محدَّثٍ» بوده و بعدها قرائت او ترك شده است.(26)
ما عينا همين را در اصول الكافى نيز مىبينيم كه زراره مىگويد:
به امام باقر عليهالسلام عرض كردم: مقام و منزلت امام چيست؟ فرمود: صدا را مىشنود، ولى فرشته را نه در خواب مىبيند و نه او را مشاهده مىكند. آنگاه امام اين آيه را تلاوت كرد: «وَ مَآ أَرْسَلْنَا مِن قَبْلِكَ مِن رَّسُولٍ وَ لاَ نَبِىٍّ وَ لاَ مُحَدَّثٍ».(27)
كتابنامه
1. اصول الكافى، محمد بن يعقوب كلينى، ترجمه سيد جواد مصطفوى، تهران: انتشارات علميه اسلاميه.
2. ختم الاولياء، به كوشش عثمان يحيى، بيروت: المطبعة الكاثوليكية، [1964م].
3. رسائل الخراز «رسالة الكشف و البيان»، ابو سعيد خراز ، به كوشش قاسم السامرائى، بغداد: مطبعة المجمع العلمى العراقى، [1967].
4. تفسير القرآن العظيم، سهل تسترى، به كوشش طه عبدالرؤوف سعد و سعد حسن محمد على، قاهره: دار الحرم للتراث.
5. ثلاثة مصنفات للحكيم الترمذى، «كتاب سيرة الاولياء»، به كوشش برند راتكه، بيروت: دارالنشر فرانتس شتاينر، 1412ق / 1992م.
پی نوشت ها
---------------
* اين نوشتار، قسمتى از رساله كارشناسى ارشد تحت عنوان «ولايت از ديدگاه حكيم ترمذى» است. در اين رساله از ابوجعفر كلينى به عنوان يكى از كسانى كه پيش از حكيم ترمذى درباره ولايت به معناى عرفانىِ آن، مباحثى را مطرح كرده بود، بحث شده است.
1. درباره موقعيت جغرافيايى كلين، اقوال ديگرى نيز وجود دارد. ر.ك: «زمينههاى تاريخى كتاب الكافى با تكيه بر جنبههاى كلامى»، على معمورى، نامه تاريخ پژوهان، سال يكم، شماره دوم، تابستان 1384، ص 137 ـ 138.
2. اصول الكافى، ج 1، ص 6 ـ 9؛ «زمينههاى تاريخى كتاب الكافى با تكيه بر جنبههاى كلامى»، ص 142 ـ 143.
3. همان، ج 1، ص 10: «و وسّعنا قليلاً كتاب الحجه و ان لم نكمّله على استحقاقه... و ارجو ان يسهّل اللّه جلّ و عزّ امضاءَ ما قدّمنا من النية ان تأخر الاجل صنفنا كتابا اوسع واكمل منه نوفّيه حقوقه كلَّها ان شاء اللّه تعالى».
4. ر. ك: ختم الاولياء، ص 458، ص 461.
5. اصول الكافى، ج 1، ص 236 (كتاب الحجه، باب الاضطرار الى الحجه، ح 1) و ص 251 (باب انّ الارض لا تخلو من حجه، ح 3).
6. اصول الكافى، ص 253 (كتاب الحجة، باب انّه لو لم يبق فى الارض، الا رجلان لكان احدهما الحجه، ح 2)
7. همان، ص 250 (كتاب الحجة، باب انّ الحجة لا تقوم للّه على خلقه الا بامامٍ، ح 1 ـ 3): «انّ الحجة لا تقوم للّه على خلقه، الا بامام حى يُعرَف». در متن الكافى به جاى «حى»، «حتى» آمده، اما مترجم خاطرنشان كرده است كه در برخى از نسخههاى الكافى «حى» ذكر شده كه مناسبتر با سياق حديث به نظر مىرسد.
8. همان، ص 252 ـ 253 (كتاب الحجة، باب انّ الارض لاتخلو من حجة، ح 10 ـ 13): «لو بقيتِ الارضُ بغير امامٍ لساخت» (ح 10) و «لو انّ الامام رُفِعَ من الارضِ ساعةً لماجت باهلها كما يموج البحرُ باهله» (ح 12). در اين ابواب از كتاب الحجة در بيشتر موارد از واژه حجت استفاده شده و در اندكى از موارد، واژه امام در معنايى كاملاً برابر با حجت به كار رفته است.
9. ابوالخطّاب محمّد بن مقلاص اسدى كوفى عقيده داشت كه ائمه عليهمالسلام پيغمبرند؛ زيرا شنيده بود كه ايشان محدَّثند و بر اين باور بود كه هر محدَّثى پيامبر است. وى پس از مدتى بر غلوش افزود و ائمه را خدا دانست.
10. همان، ج 1، ص 248 ـ 250 (كتاب الحجه، باب الفرق بين الرسول والنبى والمحدَّث، ح 1 ـ 4) و ج 2، ص 13 ـ 15 (كتاب الحجة، باب ان الائمّة عليهمالسلام محدَّثون مفهَّمون، ح 1 ـ 5). اين احاديث از امام زين العابدين و امام محمّد باقر و امام جعفر صادق و امام رضا عليهمالسلام روايت شده است.
11. همان، ج 2، ص 14 (كتاب الحجة، باب ان الائمّة عليهمالسلام محدَّثون مفهَّمون، ح 4).
12. همان، ص 478 و 482 (كتاب الحجة، باب ما جاء فى الاثنى عشر والنص عليهم عليهمالسلام ، ح 7 و 14): «الاثناعشر الامام من آل محمّد كلّهم محدَّثٌ».
13. اصول الكافى، ص 482 (كتاب الحجة، باب ما جاء فى الاثنى عشر والنص عليهم عليهمالسلام ، ح 17): «قال رسول اللّه: انّى و اثنَى عشر من وُلدى... زِرُّ الارض، يعنى اوتادها و جبالها. بنا اَوتَدَ الارضَ ان تَسيخَ باهلها، فاذا ذهب الاثنا عشر من ولدى، ساخت الارض باهلها».
14. همان، ج 1، ص 252 (كتاب الحجة، باب انّ الارض لا تخلو من حجةٍ، ح 9): «إنَّ الارضَ لا تَخلو من حجة و انا واللّه ذلك الحجة».
15. همان، ج 2، ص 10 (كتاب الحجة، بابٌ فى انّ الائمّة بِمَن يُشبِهون ممَّن مضى و كراهية القول فيهم بالنبوه، ح 1): «قلتُ لابىجعفر: ما موضعُ العلماء؟ قال: مثلُ ذى القرنين و صاحبِ سليمان و صاحبِ موسى».
16. همان، ص 11 (كتاب الحجة، بابٌ فى انّ الائمّة بِمَن يُشبِهون ممَّن مضى و كراهية القول فيهم بالنبوه، ح 5): «قلتُ له: ما منزلتكم و مَن تُشبِهون ممن مضى؟ قال: صاحبُ موسى و ذوالقرنين، كان عالمَيْنِ و لم يكونا نبيَّيْنِ».
17. همان، ص 10 (كتاب الحجة، بابٌ فى انّ الائمّة بِمَن يُشبِهون ممَّن مضى و كراهية القول فيهم بالنبوه، ح 4).
18. براى نمونه «عن ابى عبداللّه فى قول اللّه عزّوجل «الَّذِينَ ءَامَنُواْ وَلَمْ يَلْبِسُوآاْ إِيمَـنَهُم بِظُـلْمٍ» (سوره انعام، آيه 82) قال: بما جاء به محمدٌ من الولاية و لم يخلِطوها بولايةِ فلانٍ و فلانٍ فهو الملبَّسُ بالظلم» اصول الكافى، ج 2، ص 278 (كتاب الحجة، بابٌ فيه نُكَتٌ و نُتَفٌ من التنزيل فى الولاية، ح 3).
19. اصول الكافى، ج 1، ص 273 ـ 275 (كتاب الحجة، بابٌ فى انّ الائمّة عليهمالسلام وُلاة امر اللّه و خَزنَةُ علمه).
20. مسأله حجت در ميان شيعيان اسماعيلى نيز از اهمّيت فراوانى برخوردار است و چه بسا معناى دوم آنكه در ذيل مىآيد، با معناى حجت در اصول الكافى بىارتباط نباشد. از اين رو، اشارهاى كوتاه به معناى حجت از نگاه اسماعيليان خالى از فايده نيست. مرتبه حجت، مرتبه نخست از مراتب دهگانه داعيان اسماعيلى است. مراتب نهگانه بعدى عبارت است از: داعىالدعات و داعى بلاغ و داعى مطلق و داعى مأذون و داعى محصور و داعى چپ و راست و مكاسر و مكالب و مستجيب. مرتبه حجت به دو معنا به كار رفته است. الف . در سلسله مراتب دعوت، مرتبه حجت بعد از امام قرار دارد و امامِ بدون حجت و نايب و حجتِ بدون امام بىمعناست. در واقع، اسماعيليان پيش از دوره فاطمى، حجت را در اشاره به كسى كه از طريق وى مهدى غايبِ دور از دسترس پيروانش، دست يافتنى مىشد، به كار مىبردند. يعنى در دوره غيبت امام قائم (محمّد بن اسماعيل) حجتِ او بايد در ميان مردم باشد. ب . معناى ديگرى كه اسماعيليان براى حجت قائل بودند، حجت به مفهوم جانشين ناطق (پيامبر) است و اين در زمانى است كه ناطق و جانشين و پيش از آنكه به مقام امامت برسد، حجت است و هر حجتى پس از امامتش، امام مىشود. براى توضيح بيشتر ر. ك: «امامت از ديدگاه اسماعيليان»، محمّد نصيرى، اسماعيليه: مجموعه مقالات، قم: مركز مطالعات و تحقيقات اديان و مذاهب، 1381ش، ص 175 ـ 179.
21. رسائل الخراز، رسالة الكشف والبيان، ص 29 ـ 35.
22. تفسير القرآن العظيم، ص 164 «انا حجة اللّه عليكم خاصة و على الناس عامةً».
23. ثلاثة مصنفات للحكيم الترمذى، كتاب سيرة الاولياء، بند 160.
24. اصول الكافى، ج2، ص482 (كتاب الحجة، باب ما جاء فى الاثنى عشر والنص عليهم عليهمالسلام ، ح 17): «قال رسول اللّه: انّى و اثنَى عشر من وُلدى... زِرُّ الارض يعنى اوتادها و جبالها. بنا اَوتَدَ الارضَ ان تَسيخَ باهلها، فاذا ذهب الاثنا عشر من ولدى ساخت الارض باهلها».
25. سوره حج، آيه 52.
26. ثلاثة مصنفات للحكيم الترمذى، بند 71.
27. اصول الكافى، ج1، ص 248 (باب الفرق بين الرسول و النبى و المحدَّث، ح 1) مترجم در توضيحات آورده است: «كلمه محدث در قرآن نيست و از تفسير امام است»، اما سياق روايت نشان مىدهد كه راوى يا امام «ولا محدث» را جزو آيه به شمار آورده است.